طغیان



میگه خب حرف بزن لامصب چه مرگته. میگم اردیبهشت نزدیکه. میگه عنشو درآوردی دیگه! میخوام حرف بزنی حالیت نیس؟ میگم نیش هزار تا بغض تو گلومه. عفونتش پیچیده تو جونم. نمی بینی؟ حرف زدن مرگه برام. میگه حرف بزن داستان نباف. میگم حرف میزنم اما کلمه هام همه بوی آه میدن. تو نمیفهمی. آه میکشه دود سیگارشو فوت میکنه تو صورتم. عصبیه. هیچی نمیگه. هیچی نمیگه.


چرا هر مرد دین از خانه ات بد مست می آید؟

سلام و سجده را ول کن، چه داری پشت آن پستو؟

که مولانا و خیام  از سبویت جرعه میند

و از هر پنجره یک شمسِ سرکش میکشد یاهو!

غروب است و تو در دریای ماشین ها گم و گوری

و من درگیر دریای بزرگ و خودکشیِ قو

مبادا آدمِ دیگر! مباد از من مقرب تر!

تو هم که داغ و طغیان گر و من که بزدل و ترسو


• علیرضا آذر - چهار قطره خون




آمده ام که بنویسم شاید این پست پایان طغیان باشد. نمیخواهم بی خبر بگذارمتان و بروم. طغیان بیست و سه خواننده ثابت دارد و نمیخواهم فکر کنند که چقدر بی ملاحظه و بی معرفت بوده ام. گره خورده ام. مچاله شده ام. چیزی پایش را روی گلویم فشار میدهد. نمیشناسمش. اما ضعیف شده ام. میدانم که این سکوت مرهم نمیشود اما باید برایتان بنویسم که این نقطه شاید پایانِ نازنینِ طغیان باشد.

متشکرم که همراهم بودید

نازنین


آنتوان

مدتی است احساس میکنم همه چیز بین ما یک سو تفاهم بزرگ بود. سال ها خودمان را گول زدیم که رفیقیم. دریغ و افسوس که درد بودیم. سال ها تنها به هم زخم زدیم و مرهم نشدیم. دور بودیم. خیلی دور. صدای زنگ هیچ کدام از پستچی ها نزدیکمان نمیکرد. حالا که به جبر زندگی یا شرایط جدا افتاده ایم فکر میکنم که باید زودتر اتفاق می افتاد. من دوستت داشتم اما مگر اهمیتی هم دارد؟ 

به تو فکر میکنم. این روزها بیشتر از روز های قبل. خاصیت اردیبهشت است یا نه نمیدانم. اما میدانم اردیبهشت ماه رها کردن و جدا شدن و فراموشی است. درست مثل همان آخرین اردیبهشتی که برای محمد نوشتم. یادت هست؟

اگر روزی دلت برای من تنگ شد بیا و این پست را بخوان. لابلای تمام کلماتش برایت عشق به یادگار میگذارم. باورم کن. مواظب قلبت باش. میخواهم آخر داستانمان نقطه بگذارم رفیق، وگرنه میمیرم! بیا اینجا. سرت را بگذار روی زانوهایم. میخواهم موهایت را نوازش کنم و برایت قصه بگویم.

یکی بود یکی نبود. شازده کوچولو توی سیاره کوچکش خیلی غصه دار بود اما گل سرخش را داشت و مواظبش بود. روزی شازده کوچولو تصمیم گرفت گلش را ترک کند تا آنتوان را زندگی کند. گل سرخ، مغرور و  تنها گوشه ایی از سیاره دور از شازده کوچکش خشکید. ستاره ها همگی زنگوله شدند و شازده کوچولو هرگز آنتوانش را به آغوش نکشید.

پایان.


تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین وبلاگ ها

آخرین جستجو ها

راز موفقیت the web هنر روز خبر ویژه ویواینستاگرام good Montaqem salamat تجارت الکترونیکی فایل و کسب رایگان ارزهای دیجیتالی